دریا نیوز







هفته نامه مرجان در آخرين شماره خود منتشر كرد

ابعاد شخصیتی شهید مطهری - 12 روش براي ايجاد خلاقيت و ايده هاي بزرگ در ذهن - وحشت در پادگان - آنها دو نفر بودند >>>

، 16:42   /   کد خبر: 1096   /   تعداد بازدید: 715


 

ابعاد شخصیتی شهید مطهری

دريانيوز : در تاريخ ايران اسلامي شخصيت هاي بزرگي زيسته اندكه نام و آوازه ايران با حضور سبز آنها در عر صه علمي و پژو هشي ابعاد جهاني يافته است.و يادشان تا قرنها در قلب و ذهن ملتشان پايدار خواهد ماند . هر ساله 12 ارديبهشت كه مي رسد سالگرد شهادت انساني را پاس مي داريم كه كور دلان چشم ديدن وجود روشن بين و حقيقت نگر او را نداشتند و او را به افتخار بزرگ شهادت نايل گر دانيدند.همه افراد چه دوست چه دشمن چه آنهايي كه از قبل با شهيد مطهري آشنايي داشتند وچه آنهاكه بعد از شهادتشان با ايشان آشنا شدندبه عظمت معنوي وعلمي استاد مطهري واقف هستند .اما شايد براي همه ما جاي سؤال باشدكه واقعاچه امتيازات وچه ويژگي هايي اين شهيد بزرگوار و عالم فر هيخته داشتند كه به اين درجات و مقامات رسيدند و اين چنين كتابها ؛آثارو افكارشان حتي بعد جهاني پيدا كرده است ..اولين ويژگي ايشان اين بود كه يك فيلسوف بودند اما نه به اين صورت كه صرفامسائل فلسفيو حكمت را در كلاس درس و بين خودشان و شاگردان و اساتيد بگذارند باشد بلكه اين مسائل فلسفي رادر جامعه مورد ارزيابي قرار دادند وفلسفه را  در افعال ؛افكار و اعتقادات مردم به كا ر انداختند و در حقيقت اين فلسفه اي كه براي بعضي ها خيلي خشك است ايشان به صورتي شيرين بيان كردند و كارايي فلسفه و خصوصا بحث فلسفه اسلامي را در جامعه ؛اخلاق ؛رفتار ؛ كر دار  ومسائل مر بوط به دين شناسي و تحقيق در امر دين بيان كر دند پس از اين جهت يكي از وجوه عظمت شهيدمطهري اين است كه يك فيلسوف جامعه پر داز بودند.
دومين ويژگي از ابعاد شخصيتي شهيد مطهري دلسوزي واقعا مشهودي است كه ما در صحبتها ؛سخنراني ها و در آثارشان مي بينيم و كسي را شايد نتوان يافت كه  آثار ايشان را مطالعه كند و دلسوزي و وظيفه شناسي را كه واقعا ويژگي يك معلم است در آثار و گفتار اين شهيد بزرگوار پيد انكند .استاد به دنبال اين بودند كه بداننداكنون وظيفه آنها چيست و به چه موضوعي بايد بپردازند . وهر مطلبي كه شهيد مطهري به آن مي پرداختند بعدها به صورت كتاب در مي ؟آمد ويا به صورت مجموعه سخنراني منتشر مي شد و تا پرونده آن بحث راكامل نمي بستند دست از آن بر نمي داشتند و به زيبايي هم تمام مي كر دند .ايشان در يكي از كتابهايشان مي فر مايند هر چه گفته ام وهر چه نوشته ام به حول و قوه الهي تا به حال در آن ترديد نكرده ام واز گفته ها و نوشته هايم پشيمان نشده ام كه غلط باشد و اين نشان دهنده اين است كه واقعا با جديت كار كرده است .
مطلب بعدي گسترش آگاهي ها و اطلاعات و مطالعات ايشان بوده است . اگر به آثار ايشان نگاه كنيم از فلسفه غرب ؛اسلامي ؛شرق و تمام علوم:علوم اجتماعي و علوم مر بوط به
روان شناسي ؛انسان شناسي و..صحبت شده است و يكي از ويژگي هاي آثار ايشان تنوع مطالبي است كه به آن پرداختند . ما شايد فيلسوف ؛ اسلام شناس و دين شناسي در طول تاريخ بعد از رسالت پيامبر ودر غير معصومين نداشته باشيم كه به اين گستر دگي تنوع در مطالب داشته باشند . نكته بعدي در مورد استاد اين بود كه هم صاحب قلم بودند وهم بيان .عنصري كه در تبليغ و براي كسي كه فيلسوف و دين شناس است و در علوم انساني كار مي كند دو سلاح اصلي به حساب مي آيند و استاد مطهري از هر دو مورد اينها  به نحو مطلوبي بر خور دار بودند .ويژگي ديگر شهيد مطهري اين بود كه در عين اينكه كار تخصصي تدريس ؛تحقيق و مطالعه را انجام مي دادند بحث تقدس و تعبد ايشان بود گاهي انسان شايد آنقدر فريفته علم ودانش خود شود كه ديگر خدا را هم بندگي نكند و در مقابل خد ا؛قرآن و تعاليم انبيا بايستد اما شهيد مطهري با آن عظمت علمي كه پيد ا كرده بودند و با آن نمازها ؛عبادات و راز ونياز
شبانه اي كه با خداي خود داشتند واقعا خود را متعبد به دين پيامبر اسلام و اديان آسماني مي دانستند و از آن جهت مي توانستند آن موفقيت ها را هم به دست آورند .
اماآخرين نكته اينكه گاهي وقتها كه ما مي خواهيم به مسائل جامعه بپردازيم ودر مورد آن بحث كنيم دو گونه مي شود به آن پر داخت يك زمان است كه كاري كه جامعه و مردم انجام مي دهند را منعكس مي كنيم و به يك نحوي توجيه مي كنيم.اما زماني است كه مي رويم خوبيهاي آن را بيان و بدي هاي آن را هم نقد مي كنيم اما به طور كل ما بايد در رابطه با اين واقعيت هايي كه در جامعه اتفاق مي افتد تسليم آنها نشويم و جايي كه احتياج به توجيه دارد تصحيح و توجيه كنيم و جايي كه احتياج به نقد دارد نقد كنيم  .
اما در مورد شهيدمطهري بايد گفت كه ايشان وارد هر مسئله اي كه مي شدند كارشان توجيه آن مسئله نبود دقيقا نقادي بود . آنچه خوب و صحيح بود و با عقل و شرع جور در مي آمد آن را بيان و تصحيح مي كرد و آن جا هايي هم كه بايد نقد و تصحيح مي شد بيان و نقد مي كر دند . و بايد اين را از شهيد بز رگوار ياد بگيريم كه گاهي اوقا ت تسليم بعضي از اوضاح و احوال و آداب اجتماعي نشويم كه ما را وادار به توجيه بعضي مسائل كند .        

راضيه افاضل از بندر عباس


12 روش براي ايجاد خلاقيت و ايده هاي بزرگ در ذهن

خلاقیت باعث بروز افکار بزرگ در انسان میشود. اما معمولا سـخت ترین مرحله نــقطه شروع است. افکار بزرگ ما را به سمت پیشرفت راهنمایی کرده و فردایی روشن را برایمــان به ارمغان می آورند. با به کارگیری اصولی که دراین قسمت برای شما شرح می دهیم می تـوانـیـد یـک تـجارت بزرگ و بی نقص راه اندازید. ما متاسفانه ذهن خود را به انجام این امور عادت نداده ایم. این امر سبب میشود تـا توانایی خـود را بـرای دامـن دادن بـه تـصورات و تخیلات از دست داده و در نـتـیـجه قـدرت تـخـیـل خـود را به کار نگیریم. به همین دلیل فرصتهای بی شماری را به آسانی از دست می دهیم. ایـده های بـزرگ از مـحـلی فـــرای باورهای شخصی نشات می گـیـرند. بـاید بـه دوردسـت هــا بنگرید و افکار متفاوت را آزمایش کنید تا به نتیجه مطلوب دست پیدا کنید.
عده ای بـــا به کار نگرفتن ذهن خود آنرا به طرز وحشتناکی بی حس و کرخت می کنند، چنین رفتاری باعث می شود درخت افکار شما هیچ گاه به بار ننشیند.
1- زیاد مطالعه کنید
ذهن شما همانند بدنتان برای اینکه رشد پیدا کرده و پرورش یابد نیازمند تمرین و تحرک است، و چه تمرینی بهتر از کتاب خواندن. سعی کنید با افکار و عقاید انسان های موفق در طول تاریخ آشنا شوید. شرح حال و تاریخچه زندگی هر یک از آنها را مرور کنید و از آن درس بگیرید. با مطالعه این کتب می توان حدس زد که چگونه این افراد بزرگ ذهن خود را برای رسیدن به بهترین ها پرورش داده بودند. همچنین می توانید مجلاتی نظیر تجارت و یا اقتصاد روز را نیز مطالعه کنید. با آگاهی از نظرات دیگران پیرامون مسایل مختلف شما سطحی نگری را کنار می گذارید و با یک دید عمقی به موضوعات مختلف می نگرید.
2- فرصت هایی را که در آن ذهن شما خلاق است از دست ندهید
شاید بروز بسیاری از مسائل را به شانس واگذار می کنید. تصور شما  نادرست است. شاید بعضی مواقع حس می کنید که مغزتان اصلا کار نمی کند و هیچ عکس العملی از خود نشان نمی دهد. اما مواقعی هم وجود دارد که ذهنتان به قدری فعال است که می خواهید انیشتن را به رقابت دعوت کنید. تنها مشکل موجود این است که این زمان طلایی مواقعی که شما به آن نیاز دارید، ظاهر نمیشود. زمانی که ذهن در حال فوران است تا آنجا که می توانید به افکار خود پر و بال دهید. اجازه دهید افکارتان مثل آب آتش نشانی به بالاترین نقطه صعود کنند. هنگامی که برای پرواز کردن به ذهن خود فضا می دهید، او شما را به دوردست ها خواهد برد و نتایج شگفت انگیزی را بدست خواهد داد.
3-  یک دفترچه یادداشت به همراه داشته باشید
هنگامیکه افکار بی نظیر به ذهن شما خطور می کنند از ذخیره کردن آنها اطمینان خاطر حاصل کنید. در این امر به یادداشت های ذهنی اکتفا نکنید زیرا ممکن است به دست فراموشی سپرده شوند. سعی کنید همیشه یک دفترچه یادداشت و یا یک ضبط صوت به همراه داشته باشید به ویژه در کنار تخت خواب خود برای مواقعی که افکار طلایی در حدود ساعت 2 نیمه شب به ذهن شما خطور می کنند. هنگامیکه افکارتان در جایی ثبت شوند، شما به راحتی می توانید به آنها دسترسی پیدا کنید و آنها را به سرعت به کار ببندید. افکار بزرگ نیز مانند میوه ها فقط تا زمانی که تازه و شاداب باشند قابل استفاده هستند.
4- از افکار دیگران بهره بجویید
بهره جستن از افکار و عقاید دیگران نیز به نوبه خود روش مناسبی برای گسترش ایده های شخصی شماست. افراد مختلف دارای نقطه نظرات و چشم اندازهای متفاوتی هستند. توانایی های آنها مختلف است و سوابق و پیشینه های متفاوتی دارند. کارکرد ذهن افراد منحصر به فرد است. با مطرح شدن یک بحث در میان جمع ، آنقدر پیشنهادهای مختلف شنیده می شود که نیمی از آنها هرگز به ذهن شما نمی رسیدند. به این طریق شما میتوانید با کوله باری سرشار از افکار متفاوت در جاده تصمیم گیری گام بردارید.
نسبت به نظر هیچ کس بی توجهی نکنید . شاید در نگاه اول احمقانه به نظر برسند اما شاید مانند صدف هایی باشند که در خود گوهرهای گرانقیمتی را جای داده اند. درست نیست که در مورد نظر دیگران به قضاوت بنشینیم سعی کنید به جای قضاوتهای بیهوده آن ها را سبک سنگین کرده و در امور روزمره خود به کار بندید.
5- تغییراتی در محیط اطراف خود ایجاد کنید
گاهی اوقات تنها چیزی که باعث می شود ذهن خسته شما را دوباره به کار اندازد تغییر وضع ظاهری محیط اطرافتان است. اگر چشم انداز پیرامون شما تغییر کند، ذهن شما نیز به صورت ناخود آگاه به سمت یک دیدگاه جدید تغییر جهت می دهد. اگر تمام مدت در پشت میز خود بنشینید ذهن خود را در آن شرایط محدود می کنید و هیچ فضایی برای برانگیختگی او باقی نمی گذارید.
بنابر این میتوانید پیاده روی کنید، به باشگاه ورزشی بروید، کنار آب رود بنشینید و در کل به یک مکان جدید قدم بگذارید تا ذهن شما نیز بتواند آزادانه به تمرین و تقلا بپردازد.
6- بر روی شکاف میان دو نسل خط بطلان بکشید
ذهن کودکان تروتازه و شاداب است. آنها جسور هستند و احساساتشان از طریق فشار های اجتماعی سرکوب نشده است. به جهان با شگفتی می نگرند و مانند بزرگترها پاکی و معصومیت خود را از دست نداده اند. با کودکان پیرامون مسائل مختلف صحبت کنید تا با نقطه نظر ساده و بی آلایش آنها آشنا شوید. اگر می خواهید مشکلی را حل کنید نظر آنها را نیز جویا شوید. عقاید آنها شما را به تعجب وا می دارند. آنها قصد تاثیرگذاری در دیگران را ندارند و همه چیز را تنها با اتکا بر پاکی و صداقت بیان می کنند.
از سوی دیگر با افراد سالخورده و مسن نیز مشورت کنید. آنها مدت ها پیش با تمام این مشکلات مواجه شده اند و با آن دست و پنجه نرم کرده اند. تجربیاتشان آنقدر سودمند و با ارزش است که هیچ قیمتی را نمی توان بر روی آن گذاشت. پس آنها را دست کم نگیرید، با دیدگاههایشان نسبت به زندگی آشنا شوید و از آنها درس بگیرید. قطعا شما را به سوی جهت مناسب هدایت می کنند و از مشکلات در امان خواهید بود.
7- به رفیق شفیق خود مراجعه کنید
همه ما دوستی داریم که به نظر میرسد توانایی پاسخ به تمام مسائل و مشکلات ما را دارد. چرا تنها در مورد مشکلات شخصی از او کمک می خواهید؟ بد نیست گاهی در مورد مسائل مهمتر نیز از او یاری بجویید.
8- به توانایی های خود اتکا کنید
قواعد و اصول کلی را برای یک لحظه هم که شده فراموش کنید. این رهنمون ها در جای خود مفید هستند اما ممکن است مانند یک چشمبند عمل کرده و قدرت داشتن دید وسیع را از شما بگیرند و اجازه دیدن چشم اندازهای متفاوت را به شما ندهند. هرزگاهی خود را از قید و بند قوانین آزاد کنید. شما می توانید بدون توجه به کارآیی روش های گذشته به آسانی و بدون بروز هیچ شک و تردیدی در راه مورد نظر خود گام بردارید. کمی جسارت به خرج دهید و سیستمهای فعلی را زیر سوال برید.
4- از افکار دیگران بهره بجویید
بهره جستن از افکار و عقاید دیگران نیز به نوبه خود روش مناسبی برای گسترش ایده های شخصی شماست. افراد مختلف دارای نقطه نظرات و چشم اندازهای متفاوتی هستند. توانایی های آنها مختلف است و سوابق و پیشینه های متفاوتی دارند. کارکرد ذهن افراد منحصر به فرد است. با مطرح شدن یک بحث در میان جمع ، آنقدر پیشنهادهای مختلف شنیده می شود که نیمی از آنها هرگز به ذهن شما نمی رسیدند. به این طریق شما میتوانید با کوله باری سرشار از افکار متفاوت در جاده تصمیم گیری گام بردارید.
نسبت به نظر هیچ کس بی توجهی نکنید . شاید در نگاه اول احمقانه به نظر برسند اما شاید مانند صدف هایی باشند که در خود گوهرهای گرانقیمتی را جای داده اند. درست نیست که در مورد نظر دیگران به قضاوت بنشینیم سعی کنید به جای قضاوتهای بیهوده آن ها را سبک سنگین کرده و در امور روزمره خود به کار بندید.
5- تغییراتی در محیط اطراف خود ایجاد کنید
گاهی اوقات تنها چیزی که باعث می شود ذهن خسته شما را دوباره به کار اندازد تغییر وضع ظاهری محیط اطرافتان است. اگر چشم انداز پیرامون شما تغییر کند، ذهن شما نیز به صورت ناخود آگاه به سمت یک دیدگاه جدید تغییر جهت می دهد. اگر تمام مدت در پشت میز خود بنشینید ذهن خود را در آن شرایط محدود می کنید و هیچ فضایی برای برانگیختگی او باقی نمی گذارید.
بنابر این میتوانید پیاده روی کنید، به باشگاه ورزشی بروید، کنار آب رود بنشینید و در کل به یک مکان جدید قدم بگذارید تا ذهن شما نیز بتواند آزادانه به تمرین و تقلا بپردازد.
6- بر روی شکاف میان دو نسل خط بطلان بکشید
ذهن کودکان تروتازه و شاداب است. آنها جسور هستند و احساساتشان از طریق فشار های اجتماعی سرکوب نشده است. به جهان با شگفتی می نگرند و مانند بزرگترها پاکی و معصومیت خود را از دست نداده اند. با کودکان پیرامون مسائل مختلف صحبت کنید تا با نقطه نظر ساده و بی آلایش آنها آشنا شوید. اگر می خواهید مشکلی را حل کنید نظر آنها را نیز جویا شوید. عقاید آنها شما را به تعجب وا می دارند. آنها قصد تاثیرگذاری در دیگران را ندارند و همه چیز را تنها با اتکا بر پاکی و صداقت بیان می کنند.
از سوی دیگر با افراد سالخورده و مسن نیز مشورت کنید. آنها مدت ها پیش با تمام این مشکلات مواجه شده اند و با آن دست و پنجه نرم کرده اند. تجربیاتشان آنقدر سودمند و با ارزش است که هیچ قیمتی را نمی توان بر روی آن گذاشت. پس آنها را دست کم نگیرید، با دیدگاههایشان نسبت به زندگی آشنا شوید و از آنها درس بگیرید. قطعا شما را به سوی جهت مناسب هدایت می کنند و از مشکلات در امان خواهید بود.
7- به رفیق شفیق خود مراجعه کنید
همه ما دوستی داریم که به نظر میرسد توانایی پاسخ به تمام مسائل و مشکلات ما را دارد. چرا تنها در مورد مشکلات شخصی از او کمک می خواهید؟ بد نیست گاهی در مورد مسائل مهمتر نیز از او یاری بجویید.
8- به توانایی های خود اتکا کنید
قواعد و اصول کلی را برای یک لحظه هم که شده فراموش کنید. این رهنمون ها در جای خود مفید هستند اما ممکن است مانند یک چشمبند عمل کرده و قدرت داشتن دید وسیع را از شما بگیرند و اجازه دیدن چشم اندازهای متفاوت را به شما ندهند. هرزگاهی خود را از قید و بند قوانین آزاد کنید. شما می توانید بدون توجه به کارآیی روش های گذشته به آسانی و بدون بروز هیچ شک و تردیدی در راه مورد نظر خود گام بردارید. کمی جسارت به خرج دهید و سیستمهای فعلی را زیر سوال برید.



وحشت در پادگان

ميثم‌، چقدر از او بد مي‌گفتند. هر كس‌ كه‌ براي‌ گذراندن‌ دوره‌ آموزشي‌ به‌پادگان‌ امام‌ حسين‌(ع‌) در تهرانپارس‌ مي‌رفت‌، از او بدمي‌گفت‌. بد كه‌ نه‌فحش‌ بدهد، از سختگيري‌هايش‌ مي‌گفت‌ و از داد و فريادش‌. ولي‌ آخرش‌چيزهاي‌ ديگر هم‌ مي‌گفتند. خيلي‌ چيزها خلاف‌ حرفهاي‌ اول‌ خودشان‌.
كسي‌ او را به‌ اسم‌ اصلي‌ صدا نمي‌زد. يعني‌ نمي‌دانستند. معروف‌ بود به‌ميثم‌. ميثم‌ چي‌؟ هيچكس‌ نمي‌دانست‌. همين‌ . شايد جرأت‌ نمي‌كردند بپرسندفاميلي‌اش‌ چيست‌.
با همه‌ ترسي‌ كه‌ از او در وجودم‌ سرازير شده‌ بود، خيلي‌ دوست‌ داشتم‌ببينمش‌. كنجكاو شده‌ بودم‌. از آن‌ كنجكاوي‌هاي‌ دوران‌ جواني‌ كه‌ چه‌ بسا سرآدم‌ را به‌ باد مي‌داد. ولي‌ ارزش‌ داشت‌ كه‌ سرّي‌ را بشكافي‌! و شكافتم‌.
مي‌گفتند چند وقت‌ ديگر عمليات‌ است‌. عملياتي‌ اشكي‌. سخت‌ سخت‌.آنقدر سخت‌ كه‌ اشك‌ آدم‌ را در مي‌آورد. كسي‌ نمي‌دانست‌ كجاست‌، ولي‌ ازفشارهايي‌ كه‌ ميثم‌ مي‌آورد، مي‌شد فهميد عمليات‌ بعدي‌ بايد خيلي‌ سخت‌باشد كه‌ او تلاش‌ داشت‌ توان‌ و استقامت‌ نيروها را بالا ببرد. و مي‌برد.
آخر ديدمش‌. ولي‌ از دور. شانس‌ آوردم‌ زير دستش‌ آموزش‌ نداشتم‌. من‌كه‌ اعزام‌ مجددي‌ بودم‌ و عمراً نبايد آموزش‌ مي‌ديدم‌، ولي‌ زير دست‌ او رفتن‌يك‌ هراس‌ ديگري‌ داشت‌.
آن‌ روز، همه‌ نيروهاي‌ اعزامي‌ را برده‌ بودند به‌ پادگان‌ امام‌ حسين‌(ع‌)؛توي‌ خيابان‌ كنار نيروها ايستاده‌ بودم‌ كه‌ يكي‌ از بچه‌ محلهايمان‌ دوان‌ دوان‌آمد و با اضطراب‌ گفت‌:
ـ بيا حميد... حميد بيا... ميثم‌... ميثم‌ كه‌ مي‌خواستي‌ ببينيش‌ اونجاست‌...
خوشحال‌ شدم‌. هم‌ خوشحال‌ شدم‌،هم‌ ترسيدم‌. اصلاً اسمش‌ اين‌جوري‌ بود. پاهايت‌ را شل‌ مي‌كرد و اگر يك‌ مشت‌ پول‌ خورد توي‌ جيب‌سمت‌ چپ‌ پيراهنت‌ بود، سرو صدايش‌ همه‌ را خبر مي‌كرد!
دويدم‌ آنجايي‌ كه‌ او گفت‌. از دور نگاهش‌ كردم‌. جرأت‌ جلو رفتن‌ را هيچ‌كس‌ نداشت‌. مي‌گفتند هنگام‌ آموزش‌ اگر كسي‌ نزديك‌ يا مزاحم‌ شود، خيلي‌بد برخورد مي‌كند. به‌ همين‌ خاطر ترسيدم‌ جلو بروم‌.
اول‌ از پشت‌ سر ديدمش‌. پيراهن‌ تنش‌ نبود. مثل‌ نيروهاي‌ آموزشي‌، نه‌پيراهن‌ نه‌ زير پيراهن‌.
شلواري‌ پلنگي‌ به‌ پا داشت‌ بدون‌ جوراب‌ و پوتين‌. مثل‌ نيروها، بدنش‌سرخ‌ سرخ‌ شده‌ بود. با تير بغل‌ گوش‌ بچه‌ها مي‌زد كه‌ روي‌ آسفالت‌ داغ‌ سينه‌خيز بروند. و مي‌رفتند.
رويش‌ را كه‌ برگرداند، جا خوردم‌. اول‌ ترسيدم‌. از اين‌ ترسيدم‌ كه‌ نكندالكي‌ گير بدهد كه‌ براي‌ چي‌ آنجا ايستاده‌ايم‌ و داريم‌ او را برّ و برّ نگاه‌ مي‌كنيم‌.آن‌ وقت‌ بود كه‌ ما را هم‌ مي‌خواباند زمين‌ و تا بياييم‌ به‌ خودمان‌ بجنبيم‌ و به‌ اوحالي‌ كنيم‌ كه‌ ما اصلاً نيروي‌ آموزشي‌ نيستيم‌ ، تا ته‌ پادگان‌ را سينه‌ خيز رفته‌بوديم‌ و لباسهاي‌ نويي‌ كه‌ تحويلمان‌ داده‌ بودند، مي‌شد چهل‌ تكه‌!
چقدر حيف‌ شد. كاش‌ مرا مي‌ديد. شايد ديد ولي‌ رويش‌ را برگرداندكه‌ مثلا نديده‌ باشد. ولي‌ من‌ در همان‌ نگاه‌ اول‌ شناختمش‌. هر چند كه‌ خيلي‌شك‌ كردم‌. او واين‌ كارها؟! اصلاً به‌ او نمي‌آيد اين‌ كاره‌ باشد. اين‌ همه‌خشونت‌ و تندي‌ در او، اصلاً باور نمي‌كردم‌. ولي‌ خودش‌ بود. خودِ خودش‌.
همه‌ جوره‌ از او مي‌گفتند. هم‌ بد، هم‌ خوب‌. آنها كه‌ يكي‌ دو روز اول‌آموزش‌ بريده‌ بودند و از پادگان‌ در مي‌رفتند، خيلي‌ از ميثم‌ بد مي‌گفتند.مي‌گفتند:
ـ نصفه‌ شب‌ مياد داخل‌ ساختمان‌ و با تيراندازي‌ و عربده‌ كشي‌، دستورمي‌دهد كه‌ به‌ شمارش‌ 3 از طبقه‌ پنجم‌ آسايشگاه‌ بدويم‌ دم‌ در. خودش‌ هم‌واميستد بالا، در حالي‌ كه‌ تير مي‌زند و همه‌ را مي‌ترساند، هُل‌ مي‌دهد كه‌زودتر بدويم‌ پايين‌. وقتي‌ همه‌ رفتند پايين‌، اول‌ دستور مي‌دهد كه‌ پوتينها وجورابها را درآوريم‌. بعد پيراهن‌ و زير پيراهن‌. بعد همه‌ را به‌ دو راه‌مي‌انداخت‌ طرف‌ تپه‌هاي‌ پشت‌ پادگان‌. تا زانو توي‌ برف‌ بوديم‌. هي‌ داد مي‌زدكه‌ با بدنهاي‌ لخت‌، توي‌ برفهاي‌ سرد غلت‌ بزنيم‌...
از اين‌ دست‌ خيلي‌ برايش‌ مي‌گفتند، ولي‌ آنها كه‌ در دوره‌هاي‌ آموزشي‌ميثم‌ آبديده‌ مي‌شدند و بعدها توي‌ عمليات‌ ثمرة‌ اين‌ سخت‌گيري‌ها رامي‌فهميدند كه‌ چيزي‌ نبود جز استقامت‌، مي‌گفتند:
ـ خيلي‌ دمش‌ گرم‌ بود. هر آموزش‌ كه‌ به‌ بچه‌ها مي‌داد، خودش‌ هم‌ آن‌ راانجام‌ مي‌داد. سينه‌ خيز توي‌ آسفالت‌ داغ‌، غلت‌ زدن‌ توي‌ برف‌ و سرما.خلاصه‌ هر نيرو كه‌ مي‌آمد چهل‌ و پنج‌ روز آموزش‌ ببيند و برود، خود ميثم‌دوباره‌ با آنها تمام‌ آموزش‌هاي‌ سخت‌ را انجام‌ مي‌داد كه‌ بچه‌ها نگويند: به‌ مادستور مي‌دهد ولي‌ خودش‌ انجام‌ نمي‌دهد.
شوخي‌ نبود. با هر نيروي‌ همراه‌ بود و پا به‌ پا جلو مي‌رفت‌.
آنهايي‌ كه‌ خيلي‌ اهل‌ عرفان‌ و نماز شب‌ بودند، مي‌گفتند:
ـ بعضي‌ وقتها نصفه‌هاي‌ شب‌ كه‌ بچه‌ها براي‌ نماز شب‌ بلند مي‌شدند،متوجه‌ مي‌شدند يك‌ نفر كه‌ كلاه‌ اوركتش‌ را كشيده‌ روي‌ صورتش‌، مي‌آمدداخل‌ آسايشگاه‌ و كف‌ پوتين‌ بچه‌ها را كه‌ به‌ حال‌ آماده‌ باش‌ خوابيده‌ بودند،مي‌بوسيد و مي‌رفت‌. گاهي‌ مي‌ديديم‌ كه‌ شبهايي‌ كه‌ آماده‌ باش‌ نيست‌، همان‌مرد كلاه‌ بر سر مي‌آمد و پوتينهاي‌ بچه‌ها را مي‌برد و ساعتي‌ بعد واكس‌ زده‌ وتميز مي‌آورد مي‌گذاشت‌ سرجايشان‌...
آنهايي‌ كه‌ تا آخرهاي‌ دوره‌ مي‌ماندند، با گريه‌، ماجراي‌ عجيبي‌ تعريف‌مي‌كردند :
ـ بابا اين‌ ديگه‌ كيه‌؟! آخرهاي‌ دوره‌ كه‌ بود، يك‌ شب‌ همه‌ را جمع‌ كرد،آرام‌ گفت‌: «حالا كه‌ به‌ لطف‌ خدا تونستيد در 45 روز سخت‌ترين‌ آموزشها راطي‌ كنيد كه‌ در عمليات‌ به‌ مشكل‌ برنخوريد، از شما يك‌ چيز مي‌خواهم‌،يعني‌ يك‌ دستور مي‌دهم‌ كه‌ هيچكس‌ حق‌ ندارد از جايش‌ تكان‌ بخورد،خودتان‌ كه‌ مرا مي‌شناسيد. پا از پا تكان‌ بدهيد، خودتان‌ مي‌دانيد.»
همه‌ وحشت‌ مي‌كردند. يا حضرت‌ عباس‌. ديگه‌ چيكار مي‌خواست‌بكند. يعني‌ ديگه‌ چي‌ مونده‌ بود؟! شايد مي‌خواست‌ نارنجك‌ بيندازد وسط‌جمع‌؟ بابا اين‌ كه‌ نفس‌ ما را بريد، دل‌ توي‌ دل‌ كسي‌ نبود. همه‌ آماده‌ باش‌بودند بپرند دوروبر و جانپناه‌ بگيرند. همه‌ منتظر صداي‌ فرياد ميثم‌ بوديم‌ كه‌بگويد: نارنجك‌... بخيزيد... ولي‌ از اين‌ خبرها نشد. با تعجب‌ ديدم‌ ميثم‌نيست‌. شك‌ كرديم‌. ديدم‌ نفرات‌ جلوي‌ ستون‌ دارند گريه‌ مي‌كنند. صداي‌گريه‌ شان‌ بلند بود و شانه‌ هايشان‌ تكان‌ مي‌خورد. يك‌ دفعه‌ ديدم‌ چيزي‌ آمدروي‌ پايم‌. جا خوردم‌. ترسيدم‌. يا خدا. اين‌ چي‌ بود. كي‌ بود؟ افتاده‌ بود روي‌پاهاي‌ بچه‌ها. گريه‌ مي‌كرد. گريه‌ و التماس‌ كه‌ اگر اذيتي‌ و يا شدتي‌ داشته‌ او راببخشيم‌. خودش‌ بود. ميثم‌، همان‌ ميثم‌ كه‌ از اسمش‌ تمام‌ پادگان‌ مي‌لرزيد وحالا از كاري‌ كه‌ او مي‌كرد، شانه‌هاي‌ بچه‌ها از گريه‌ مي‌لرزيد. پاي‌ همه‌ رامي‌بوسيد و خاك‌ پوتينهاي‌ آنان‌ را به‌ صورت‌ خودش‌ مي‌ماليد و مي‌گفت‌:شما رو به‌ خدا منو حلال‌ كنين‌... جبهه‌ كه‌ رفتين‌ منو دعا كنين‌... دعا كنين‌ منم‌بيام‌ اونجا...
*
آن‌ روز با علي‌ رفته‌ بوديم‌ نماز جمعه‌. زمستان‌ سال‌ 1363 بود. در خيابان‌طالقاني‌، نرسيده‌ به‌ در شرقي‌ دانشگاه‌. رفتيم‌ جلو، هميشه‌ همانجامي‌نشست‌. هميشه‌ با او سلام‌ و احوالپرسي‌ داشتم‌ ولي‌ نمي‌دانستم‌ او كيست‌.
كيست‌ كه‌ مي‌دانستم‌. از اولين‌ روزهاي‌ سال‌ 58 با هم‌ آشنا شده‌ بوديم‌.در درگيري‌هاي‌ جلوي‌ دانشگاه‌ با ضد انقلابيون‌ و منافقين‌. جلو كه‌ رفتيم‌ وسلام‌ و عليك‌ و روبوسي‌ كرديم‌، علي‌ كمي‌ خودش‌ را عقب‌ كشيد. باورنمي‌كرد اين‌ همان‌ باشد. دستش‌ را كه‌ فشردم‌، با خنده‌ گفتم‌:
ـ مرد مومن‌ تو كه‌ پدر بچه‌هارو درمياري‌، يه‌ ذره‌ مراعاتشون‌ رو بكن‌...همه‌ از اسمت‌ مي‌ترسن‌.
جا خورد. با استغفرالله‌ گفت‌:
ـ چي‌ ميگي‌ تو؟ من‌ بچه‌ها رو اذيت‌ مي‌كنم‌؟ چه‌ جوري‌؟
نه‌ كه‌ انكار كند و دروغ‌ بگويد. مي‌خنديد و مي‌گفت‌:
ـ مطمئني‌ كه‌ اشتباه‌ نگرفتي‌؟ من‌ رو چه‌ به‌ اين‌ كارها؟
راست‌ مي‌گفت . من‌ كه‌ اسم‌ آموزش‌ رو نياوردم‌. همه‌اش‌ مي‌گفتم‌ بچه‌هارا اذيت‌ مي‌كني‌ و خيلي‌ خيلي‌ بهشون‌ فشار مي‌آوري‌. او هم‌ نمي‌پذيرفت‌.
شك‌ كردم‌. علي‌ هي‌ در گوشم‌ مي‌گفت‌:
ـ بابا به‌ خدا خودشه‌... همينه‌ ميثم‌...
روبوسي‌ كرديم‌ و خنديديم‌ و خداحافظي‌. باور نمي‌كردم‌ از آن‌ جوان‌محجوب‌، آرام‌ و سربه‌ زير، چنين‌ كارهايي‌ هم‌ بر بيايد. هر چي‌ علي‌ قسم‌مي‌خورد، من‌ شك‌ كردم‌ و نمي‌پذيرفتم‌.
*
عمليات‌، كه‌ انجام‌ شد، زمزمه‌اي‌ توي‌ بچه‌ها افتاده‌ بود:
ـ ميثم‌ پريد...
عجب‌، پس‌ ميثم‌ هم‌ آخرش‌ شهيد شد.
خيلي‌ دوست‌ داشتم‌ عكسش‌ را ببينم‌. شنيده‌ بودم‌ كه‌ نمي‌گذاشتند برود جبهه‌ ، مربي‌ آموزش‌ تاكتيك‌ پادگان‌ امام‌ حسين‌(ع‌) بود و تجربيات‌ فراواني‌داشت‌ كه‌ خيلي‌ به‌ درد نيروها مي‌خورد ، ولي‌ سرانجام‌ توانسته‌ بود برودعمليات‌ و حالا شهيد شده‌ بود. آن‌ هفته‌ در نماز جمعه‌ او را نديديم‌. جايش‌خالي‌ بود. گفتم‌ حتماً جبهه‌ است‌. ولي‌ علي‌ عكسي‌ را نشانم‌ داد كه‌ خيلي‌ جاخوردم‌. خودش‌ بود. رفيق‌ خودم‌. همان‌ كه‌ هر هفته‌ نماز جمعه‌ سلام‌ واحوالپرسي‌ مي‌كرديم‌. زير عكس‌ نوشته‌ شده‌ بود:
«شهيد مرتضي‌ شكوري‌ گركاني‌» (ميثم‌) »      

                                                                      نوشته : حميد داودآبادی



آنها دو نفر بودند ...


درگيري بالا گرفته بود . بيشتر خيابانها و كوچه ها افتاده بودند دست عراقيها . بچه ها ، كوچه به كوچه مي جنگيدند تا هرچه بيشتر جلوي تانكهاي عراقي كه همه چيز را سر راهشان له مي كردند ، بگيرند .
ما ، سه نفر بوديم ، ولي آنها دونفر بودند .
ما ، سه نفر بوديم . من و دوتاي ديگر از بچه ها . از روي پشت بام خانه ها تردد مي كرديم . نمي شد رفت توي خيابان . دشمن همه جا بود ، توي خانه ها ، كوچه ها ، بازار و …
آنها دو نفر بودند . مانده بودند وسط ميدان . ميدان شهيد مطهري خرمشهر . كسي ديگر از نيروهاي خودي آنجا نبود . همه اش در چند دقيقه خيلي كوتاه اتفاق افتاد . آنقدر كوتاه كه حتي فرصت فكر كردن به اينكه بايد چكار كنيم را هم از ما گرفته بود .
آنها دو نفر بودند ، ولي دور و برشان خيلي نيرو بود . نه نيروي خودي ، كه سربازان وحشي و كماندوهاي دشمن .
آنها خيلي زياد بودند . خيلي مشتاق بودند تا ببينند چه كساني تا اين لحظه در وسط ميدان ، به طرفشان تيراندازي مي كرده و جلويشان را گرفته بوده .
حلقه محاصره را هر لحظه تنگتر مي كردند . خودشان هم تعجب كردند . آنچه مي ديدند ، باورش سخت بود .
آنها دو نفر بودند . دو تا دختر ايراني . دو دختر مسلمان غيرتمند كه چادر برسر ، تا آنجا كه در توانشان بود ، با تيراندازي ، جلوي حركت دشمن را به طرف مسجد جامع سد كرده بودند .
آن همه عراقيها معطل مانده بودند ، فقط به خاطر مقاومت اين دو نفر بود .
عصباني شده بودند . هم عصباني ، هم وحشي . كسي تيراندازي نمي كرد . همه آرام جلو مي رفتند و حلقه محاصره را تنگتر مي كردند .
مبهوت مانده بوديم كه چه كنيم ، و چه خواهد شد ؟ گيج شده بوديم . ناگهان …
عراقيها خيلي به آنها نزديك شده بودند . وحشت كرده بوديم كه آنها اسير خواهند شد . ناگهان …
تق … تق …
همين !
صداي شليك دو گلوله از دو اسلحه ، پشت سر هم به گوش رسيد .
آن دو دختر ، كه رو به روي هم نشسته بودند وسط ميدان ، و كفتارهاي وحشي عراقي اطرافشان را گرفته بودند ، لوله اسلحه شان را به طرف هم گرفتند و با شليك همزمان ، همديگر را از ننگ اسارت به دست دشمن بي دين و پست نجات دادند .
عراقيها مبهوت مانده بودند . ما هم همين طور .
و اشك تنها چيزي بود كه از گوشه چشمان ما سه نفر جاري شد و ديگر هيچ .
آنها هنوز دونفر بودند …
                                                                      ( عنايت صحتي شكوه)