|
|
|
|
|
|
پس از تاريكي
|
|
|
دريانيوز: گوشه چادر برزنتي را كه بالا زد دم هوا ريخت به جانش . جوان دراز كشيده نيم خيز گفت : سلام ، بفرمائيد . جواب گويان ...
|
|
|
|
|
|
، 17:02 / کد خبر: 4408 / تعداد بازدید: 395
|
|
|
دريانيوز: گوشه چادر برزنتي را كه بالا زد دم هوا ريخت به جانش . جوان دراز كشيده نيم خيز گفت : سلام ، بفرمائيد . جواب گويان ساك سفيدش را حواله گوشه ايي كرد كنار جعبه هاي سبز رنگ خالي مهمات. نشست و لم داد به بافه پتوها . جوان كه ديگر نشسته بود پرسيد : به گمانم شما از طرف مجتمع آمديدخسته سينه اش را كش داد :بله ، دبيرم جوان فرزوتيز از جا جست ، كتري سياه و رنگ ورورفته را گذاشت سر چراغ والر. -دفعه چند شماست؟ دراز كش به آهستگي غلتي زد : امسال بار اولمه . لبخندي گوشه لب جوان شكفت : خدا قبول كند . كتري غل غل زنان ، هرم بخار ش را ول مي كرد توي فضاي چادر . جوان از داخل جعبه خالي مهمات بالايي قاشقي چايي برداشت . - چند دقيقه ديگر چايي آماده است ؟ من مي رم بيرون ، بچه ها هم الان پيداشون مي شه دستش را از روي صورتش برداشت و گفت : دستت دردنكنه اخوي ، خيلي آدم رو تحويل مي گيري . صورت جوان پر از خنده شد ،آستينهايش را بالا داد : نفرمائيد ، ما مخلص همه بسيجي ها و رزمنده ها هستيم ... راستي قند هم تو همون جعبه است وليوانها هم آن گوشه ... من كوچيكتان رحمان جوان كه گوشه چادر را بالا زد نوجوان بسيجي را ديد و برگشت : -بفرمائيد اولين مشتري هم اومد ...بفرما . برخاست . نوجوان پرسيد : ببخشيد،دبير جديد رياضي شما هستيد . به سراغ ليوانها رفت : بله ،بفرما بنشين ، يك چاي دبش مهمان من باش. نوجوان به آرامي نشست و از لاي روزنامه ي كهنه ايي كتابش را در آورد . - آقا ،خدا رحمت كند دبير قبلي شهيد هجرتي را ... نمي پارچين پاورچين توي چشمش قدم زد . - خدا رحمت كند دوباره چادر بالا رفت . چند رزمنده ديگر كتاب به دست آمدند . -آقا ،بچه هاي درس خوان گردان فاطمه الزهرا آمدند. لحظاتي بعد فضاي چادر پر از فرمولها و معادله هاي رياضي شد . نماز جماعت را كه سلام دادند ، صف ها وارفت. چند لامپ كم سو محوطه را نور مي پاشيدند . نسيمي آهسته آن حوالي پرسه مي زد . خودش را روي نايلونها كه كف پوش خاك مقر بود جابجا كرد. آواي صلوات نمازگزاران دشت شب را از چنگ سكوت آزاد كرد . پيشنماز روبه آنها ايستاد . :سلام عليكم برادران . قبول باشد ... من امشب مزاحمتان نمي شم . برادر احمد فرمانده گردان مي خواستند صحبت كنند ... همه براي سلامتي و پيروزي رزمندگان اسلام صلوات . دوباره آواي صلوات ، شور بر انگيخت . فرمانده جوان گردان روبروي رزمندگان ايستاد . سكوت و تاريكي شب بهم آميخته بودند . گاهگاهي دردوردست افق ردي از عبور شعله هاي آتش خمپاره ها و توپها پديدار مي شد.جوان كمي به جمعيت نگريست و گفت : براي شادي ارواح پاك شهدا صلوات . انفجار صلوات بلند و محكمي همه جا را تكان داد . فرمانده ادامه داد:برادران همين كه اينجا هستيد يعني خدا شما را بر گزيده . شماها توانستيد پرده هاي مات و كدر دوروبرتان را بدريد و به امام عصر خودتون لبيك بگيد مرحبا به شما ... اما مي دونيد كه بايد در هر فرصتي به دشمن بعث بتازيم و اين روزها روزهاي مساعدي است . شانه هاي برخي مي لرزيد به گريه و اشك . سرها پايين بود . كلمات فرمانده،با خون درونش همرنگ شده بود . بله برادرانم بوي يك عمليات مي آيد دوباره بوي شهيد و شهادت مي آيد . برخي از شماها سواران كاروان شهادت مي شويد . ناله ها و گريه ها آهنگ سوزان شب دشت بود و نسيمي باز آن حوالي سوز ميزد . برخي افتاده بودند بخاك و تضرع وزاري . چند نور كم سو نيز رفتند . شب مانده بود و تاريكي واشك وندبه . فرمانده كه صدايش به هق هق گريه مي شكست گفت : برادران عزيز ، اي جان بركفان امشب شب چهارشنبه است ، شب دعاي توسل است . برادران شما به احترام خون شهيدان گردان فاطمه الزهرا آمديد . آماده باشيد . امشب حركت بسوي پشت خط است من نمي دانم عمليات كي است اما بدانيد خيلي نزديكه ، برادران نماز وصل بخوانيد ، دشمن زبون وشكست خورده به شهرهاي ما حمله مي كند ما بايد جواب محكمي به آنها بدهيم كلمات در گلويش به بغض منفجري شكستند . مي لرزيد و " يا حسين " از لبهايش نمي افتاد . شب گوشه اي به نظاره ايستاده بود . شانه هاي لرزان به گريه و ذكر نسيم لاي زلف آشفته پرچم هاي سرخ و سبز آن حوالي دست نوازش مي كشيد . فرمانده در ميان بغض و اشك گفت : برادران امشب شب نياز خواستن از خداست. دعاي توسل كه تمام شد همه با تجهيزات كامل انفرادي آماده باشيد تا حركت كنيم . نواي صلوات با شتاب برخاستن و به هر سو رفتن رزمندگان آميخته شد . همه كه رفتند تنها ماند. سردرگريبان و خاموش .چشمهايش برق اشك مي زد و درون سينه اش سوزي داغ جاري بود . برخاست از گوشه خاك و به راه افتاد پرچم سرخي برايش دست تكان مي داد . نسيم دشت به بدرقه اش آمد و چند قدمي دنبالش دويد .ميان رفتن به چادر و پشت خاكريز بلند دو دل بود . به آسمان كه نگاه كرد به نظرش آمد ستاره ايي به او چشمك مي زند . ناخودآگاه حس كرد جاذبه اي او را به آن سوي خاكريز بلند فرا مي خواند زير لب گفت : خدايا ، كمكم كن. صداي فرمانده از بلندگوي مقر بگوش مي رسيد . برادران دو ساعت ديگر دعاست ... بعد هم انشاالله حركت .....راه كه افتاد ،نسيم دشت را حس كرد كه كنارش آرام آرام مي دود . طعم خلوت دشت ، پاهاي او را روي تن بيابان آن سوي خاكريز بدنبال خود مي كشيد . تاريكي بود و او مي دانست آن سوي خاكريز غلغله ايي برپاست . چهره ها و صورت هاي معصوم و زيبايي كه حجله بندان عمليات داشتند . ترديد و ناتواني در تصميم دست و پايش را داغ مي كرد و سينه اش را مي خليد و قلبش را مي سوزاند . : خدايا ... چه كنم منكه براي همچنين شب بزرگي نيامده بودم . به فاطمه به مسعود كوچولو گفتم كه فقط ميرم براي درس دادن ... خدايا چه كنم ... آه احمد ... تو من را ميان ميدان مين گير انداختي ... ميان ماندن و آمدن ... وسط يك معبر سخت احمد چرابه من گفتي همشاگردي ، دوست قديمي ، همبازي دوره مدرسه ... امشب با ما باش. سوزش، خار صحرايي به خودش آورد. مقر دوردست زير نور كم رنگ مهتاب نگاهش مي كرد . نشست و نوك تيز تيغ خار را از كف پايش كند . شب و نسيم هنوز آنجا بودند به تاريكي روبرو خيره شد . :خدايا ... چه امتحانت سخته ... من كه براي عمليات نيامدم . احمد من را كه ديد حسابي خوشحال شد مي گفت مجتبي هم اينجاست . بچه هاي مدرسه شهيد نواب . سه نفري كه مامور ها و ساواكي ها را عاصي كرده بودند . من ،فرمانده احمد و مجتبي ... مجتبي هم وقتي من را ديد بغلم كرد و گفت حالا كه توفيق زيارت پيدا كردي بايد زيارتت كامل باشه ... احمد فرمانده است و مجتبي هم معاون او . ولي فاطمه چي ؟ پدر و مادرم چي ؟ مسعود كوچولو ؟اونها چي مي شوند . نرمي خاك بيابان شب آرامش كرد . شك چنگ مي زد به موهاي جانش و او را روي خاك هاي سرد بيابان مي كشيد . : من كه براي عمليات نيامدم. عمليات شهيد شدن داره. من هنوز آرزوها دارم . عمليات مجروح و اسير شدن داره . نه ... نه نمي تونم برم . بغض بزرگي ،بيخ گلويش نشسته بود و زخم حنجره اش را نمك مي پاشيد . سرش را به خاكها مالاند و دراز شد به صورت روي آن . انفجاري را ته حلق خودش حس كرد و روي صورت خاك نشسته اش شيار داغ تر اشكهايش . ديگر خود گويه مي كرد بلند بلند با نسيم و شب و ستاره هاي بالا دست. :پيش از نماز بود كه احمد دوباره آمد سراغم و گفت اگر نيايي جات خالي مي مونه توي اين عمليات. خاكهاي خيس خورده به صورتش چسبيده بودند . به يكباره تاريكي از دشت گريخت . سركه بالا آورد منوري را ديد بالاي تاريكي شب كه سوخت و فرو افتاد . در تاريك روشناي منور آدمهايي را ديد كه از زمين كنده شدند و به شتاب سمت خاكريز رفتند . كسي كه از كنار او مي گذشت گفت: -برادر عجله كن . اين علامت شروع دعاست .همه دارن مي رن . انشاالله قبول باشه . در ميانه بهت و اشكش، شب و نسيم را ديد كه حيران تر از او به دورشدن اشباحي مي نگريستند كه از اينجا و آنجاي بيابان بر مي خاستند . از درون چاله ها ولاي خاكها و حسي ريخت توي جسم و جانش . نسيم بالاي سرش ايستاده بود . تاريكي آن حوالي مي پلكيد . فانوس ها پت پت كنان نور مي ريختند روي تن شب . نسيم دست پاچه اين و آن سو مي دويد . پرچم ها را تكان مي داد . دستي به زلف رزمنده ها مي كشيد . روي نايلون ها راه مي رفت . چشم ها ، هنوز تب بارش داشت و سينه ها درد نالش. فرمانده بلند گو دستي اش راكمي جابجا كرد و در ميانه بغض و گريه گفت: - برادرها دعاي توسل عاشقان علي و زيارت عاشوراي عارفان هم تموم شد . ساعتي ديگر حركت مي .كنيم به سوي خط مقدم تا انشاالله به خط دشمن بزنيم ... عزيزان من اگر امشب دعامون را كنار قبر اين سه شهيد ... كنار مزار اين سه برادر خوانديم دليلش اين بود كه اين سه تا وصيت كرده بودند اگر با هم شهيد شدند بهشت كوچكشان توي مقر همين گوشه باشد . شب مقدسي است بغض سرباز كرده اش،راه كلمات را لحظه اي بر او بست . شب بود و هاي هاي گريه ها ، فرياد ها و نجواها . امشب ، عاشورا است . خدايا تو ميداني كه همه ما با چه هدفي اينجا آمديم. برادران ، امشب حسين فاطمه هل من ناصرش را دوباره فرياد مي زنه ... فردا ، كربلا غوغاست . او نجا سر باختن داره ،تكه تكه شدن داره ، شهيد شدن داره ... من روسياهم اما ميدونم ميان شما جماعت، ملائكي هستند كه فردا دوباره به آسمان برمي گردند. برادران به روح سيد شهدا قسمتان مي دهم شفاعت يادتان نرود ... نو اي حزين نوحه اي. دل شب را بي قرارتركرد. :بر مشامم مي رسد هر لحظه بوي كربلا رزمندگان ايستاده بودند به سينه كوفتن و بازدم پر حرارت همسرايي نوحه خوان . دستي شانه هاي فرمانده را تكان داد . وقتي صورتش را برگرداند نگاه خسته و چشمهاي قرمز بي سيم چي را ديد : -چيه مجتبي؟ -فرماندهي قرار گاه تو ساختمان ستاد منتظر تون هستن؟ فرمانده لحظه اي مردد ماند ، به جمع روبرويش نگريست . شور و شوق سينه زنان افزونتر شده بود. :مي روم فردا به ميدان از براي دادن جان عاشق ثار الهم من فرمانده و بي سيم چي كه دور شدند . سر از گوشه سيماني قبر شهيد برداشت . صورتش پر بود از خاك و اشك .نسيم دشت هم با سينه زنها دم گرفته بود . برخاست خودش را تكاند . راه كه افتاد شور و نسيم سر از پا نمي شناختند :يا حسين يا حسين كاميون ها به فاصله و پشت سر هم ايستاده بودند. عده اي از رزمنده ها سواربودند و عده اي در جنب و جوش. نسيم آرام تر از قبل به همه جا سر مي زد. با شتاب به سوي جيب خاكي رنگ دويد . فرمانده را ديد و فرياد زد: :احمد ، احمد صبر كن احمد از جيب پايين پريد و در آغوشش گرفت گرم و پر احساس -به به ، بالاخره اومدي ... خوش اومدي دستش را روي قلبش زد و گفت :آره ...اين پيروز شد دلم را مي گم .حساب و كتاب هاي دو دوتا چهارتا دود شدندو رفتند هوا فرمانده احمد پيشاني اش را بوسيد و صدا زد : -رسول،رسول نوجواني بسيجي كه پيشاني بند قرمزي بسته بود كنار دست فرمانده سبز شد . -اين رفيق عزيز منه ، سريع مي بريش چادر و تجهيزش مي كني اسلحه ، فانوسقه ، ماسك مكثي كردو ادامه داد : -اگه جليقه ضد گلوله هم داري بهش بده . هر سه خنديدند . بابسيجي نوجوان همراه شد . رفته نرفته ايستاد و به فرمانده نگريست . :چيه طلبكاري ،اينجوري نگاهم مي كني ؟ :نه مي خواستم بپرسم ....وصيت نامه را ... فرمانده تبسم كنان ادامه حرفش را ناتمام گذاشت. -به همون رسول بگو ... آچار فرانسه گردان است. :كن عزم سفر اي مرد خدا بارهسپاران كوي بلا كن عزم سفر اي مرد خدا نوايي بود كه شبانگاه دشت را در آغوش مي فشرد . مهتاب زلال لم داده بود وسط آسمان و نسيم روي دوش شب حركت مي كرد . از چادر كه برگشت اسلحه ايي روي شانه اش آويزان بود . قمقمه را به فانوسقه ي خود بست و نارنجكها را آونگ آن كرد . چند قدم برداشت . آسمان شب يكدست پاك بود و بي ابر ،كاميونها يكي يكي راه افتادند . با سرعت دويد تا به جيب فرمانده رسيد با شتاب در عقب آن را باز كرد و روي صندلي جا گرفت .احمد راننده بود ، از آينه جلو نگاهي انداخت . چطور تونستي برترديدهايت پيروز بشي؟گوشه ي لبش شكوفه يك تبسم شكفت و درون عمق چشمهايش نمي . جگر شير نداري سفر عشق مرو ... پس از تاريكي ، روشنايي است شعله آهي از سينه فرمانده پر گرفت و دم شد . :عشق حسين ما را به اين وادي كشانده رزمندگان تا كربلا راهي نمانده وقت فراز سير كمال است دلدادگان را جام وصال است اين عاشقان را خوش شور و حال است حق جمله را از جرعه رحمت چشاندهاحياس كرد توي قلبش نسيمي مي وزد . دورا دست آسمان ،ستاره ها در اشكهاي او غوطه ور بودند . مهتاب و نسيم شب را ديد كه كنار جاده خاكي ايستاده اندو برايش دست تكان مي دهند . ذوق بيت حافظ زير لبش جاري شد: راهيست راه عشق كه هيچش كناره نيست آنجا جز آنكه جان بسپارندچاره نيست هرگه كه دل به عشق دهي ،خوش دمي بود در كار خير حاجت هيچ استخاره نيستكاميونها و جيب در جاده خاكي به دل سوي شرق در حركت بودند . زير نور مهتاب همه چيز شورانگيز بود .
سيدرضا هاشمي
|
|
|
|