رودخانه بي وفا ، لااقل مسلك وفا پيشگي را از وفادار بزرگ عاشورا مي آموختي كه آب ت را از مشت فرو ريخت. يادت است درون كف دستش تصوير سرخ حسين بود و آه جگرهاي كويري خيمه هاي لب تشنه ؟ فرات مگر تو هم كوفي هستي ،
مي خواهي بگويي يادت نيست كه اصغر كوچك ، از بي آبي با خون سيراب شد؟ فرات! تا قيامت بنال ، بسوز و بر سينه آبي آبهايت بكوب و ضجات را پاشه پاشه بر كربلا بريزان . با ابر قرارداد ببند و دائم از زمين و آسمان بگوي ، شايد خدا ببخشدت . يادت هست نسيم كنار تل زينبيه گيسوان پريشان خواهري محزون را مي آشفت . يادت هست خواهر مي ناليد . ما دو برادر و يك خواهر بوديم و اينك من تنهاترين ستاره كربلايم . اي فرات سترون، چرا ناله سر ندادي ،طغيان نكردي ، سيل نشدي ، غرش نكردي ، مگر نديدي در كناره ات پرستوها را كشتند و ايلشان را به اسيري بردند . چرا نشوريدي و لجن هرزه هاي يزيدي را به موجت نگرفتي ، فرات افسوس ! خجلت و شرمندگي ات زياده باد كه علمدار آمد و تو آب داشتي و تشنه و بيدست بر شنزار داغ نينوا (يا اخا ادرك اخا) صيحه زد.
فرات مگر نمي بيني با فانوس هايمان سرزمين غمباني عشق را روشن كرده ايم تا سواران برسند و ما غبار از دامن هايشان برگيريم اما آن قصدك مظلوم در وزش باد صحرايي ، پيغمبر مظلوميت شده است .
فرات باور كنم ؟ اين همه آب داشتي و بر گوشه ات ابوالشهدا حسين (ع ) دل خسته و جگر سوخته پي جوي آب باشد تا لبكده كويري اصغرش را باراني كند. فرات مگر نمي فهمي كه ما از شب تا به سحر به راهيم كه مگر نسيمي آرد بوي گلستانش را ؟!
فرات ؛ آبهاي فراوان امروزيت يقين اشك دانه هاي هزار و چند صدساله ندامت و پشيماني توست . هر روز بيشتر گريه كن شايد عطش شفاعت طلبي ات درماني پذيرد... شايد... هر چند زخم دل اصغر و زينب و ليلا و اكبر و ... هرگز التيام نمي يابد.
فرات بيا و با ما همسفر با جابر انصاري ضجه زن تا نشاني يار را بيابيم و با هم "آب " ها بگوييم و درياها از اشك بسازيم و زيارت دريايي كنيم. فرات، كجاوه دخت رسول را به اسارت بردند و تو ساكت بودي .
فرات! اگر دوباره كربلايي به پا شد مردانه بايست و عباس علي (ع) را اين بار با مشكهاي پر به سراغ علي اصغر هاي كام تشنه جهان بفرست.
سيدرضا هاشمي