دریا نیوز







لذت جويدن يخ در برهوت ديوانگي

دريانيوز:يكي بود يكي نبود ، غير از خداي مهربون هيچكي نبود تا اينكه يك دفعه در باغ آفرينش وا شد و عده اي آدم حيرون و ويلون ريختند بيرون . هر كس دنبال كاري و جايي رفت .
، 15:26   /   کد خبر: 6789   /   تعداد بازدید: 571


يك عده كلا‌ زدند تو كار بساز و بفروش و ساخت و ساز . گروهي شدند  ژنيتكا" رئيس و مدير و وراثتا" اهل ميز و صندلي و چهار پايه تعدادي هم رفتند مشق گردن كجي آموختند و شدند وردست اين مدير وآن  رئيس . موجوداتي از همين دوپاها كه يك نموره هواي گرما زده بود تو مخشون راهشون رو گم كردند  و ناغافل سر از جايي در آوردند كه برخي مي گفتند آخر دنياست ، بعضي " اتوپيا " مي خواند نش ، اشخاصي هم آرمانشهر و ... اين گروه سرگردون تو اين سساره  كران ناپيدا رفتند و رفتند تا رسيدند به يك درندشت بي در و پيكر اين ور نگاه كردند ديدند دل غافل خبري نيست فقط آن دورا  دور  يك  چيزي مثل آب پيداست كه بعدها فهميدند سراب است و آن  ور پائيدند خط ممتد افق بود تو پيچ واپيچ صحرا چيزي آن ته ته ها سوس سو مي زد كه بعدها باز هم كاشف بعمل آمد چراغ چشمك زن احتياط و سرعت و از اين حرفها بوده است .
 اين جماعت شروع كردند به حفر چاه و بر افراشتن چادر و ... ولي خودشون هم نمي دانستند يك چيز نا پيدايي اذيتشون مي كرد يك حس غريبي عين اين مرغان مهاجر هي پر پر مي زدند اين ور مي پريدند آن ور مي پريدند ، بالا‌ مي رفتند پائين مي آمدند كه مگر دوايي ، دارويي ، شفايي ، راهي ، چاهي چيزي پيدا كنند براي اين نمي دونم  اين عامل ناشناخته كه معلوم نبود ويروس بود ميكروب بود درد بود دغدغه بود دلشوره بود دلا‌شوبه بود عشق بود انگل بود ، خلا‌صه اين ملت آشفته سر ،روز به روز حالشون بدتر شد تا اينكه يك روز دانشمند بخت برگشته ا ي گم شد و سر از اين بيغوله خشك و لوت آنها وسط كويرستان بي سر و ته و قر و قناس در آورد و يك دفعه تمام فعل و انفعالا‌ت عقلا‌ني اش مثل ساعتهاي پاندولي شروع كرد به  چرخيدن و درست در يك لحظه بحراني يا نوراني مانند پروفسور بالتازار دوران تلويزيون كودكي اين جماعت كله اشان " اكيوسانانه " سر و صداهاي عجيب و غريب از خودش بروز داد و پتوي اسرار و لحاف ادبار از مهمترين كشف زمانه كنار رفت .
   دانشمند فهميد اين جماعت نه آدم فضايي نه ساكنان شهر گم شده آتلا‌نتيس نه سرنشينان زير دريايي كاپيتان نمو  نه بالون گردانان هشتاد روز دور دنيا نه يوگي و دوستان نه قوم ياجوج ماجوج و نه از نسل هاي منقرض شده ي دوران پارينه  سنگي و پارك ژوراسيك نه ... هيچكدام اينها نيستند اينها حال ناخوشي شان از تب خبر و خبرنگاري و "روزنامه بازي"  ويك انگل شناخته
- ناشناخته است  به نام اطلا‌ع رساني  و اين نخبه علمي در آن واويلا‌ي گرما و خاك و سوز و كمبود پودر رختشويي و تورم هاي مسكن و دعوا سر يارانه ها و ياركشي سياسي و ...  دنبال يك  اسم با مسما هم براي آدمهاي ريز و درشت و پر  ورجه  و وروجه و به قول روانشناسها " بيش فعال " مي گشت كه يك شب در عالم خواب و بيداري در ساعت 25   در سعد ترين وقت،
در  گاه افتادن زمين به حلقه گل و خورشيد در روياي صادقانه كسي يا چيزي يا صدايي ، هاتفي ، تلفن همراهي ، پيامكي ، اي ميلي راز بر او بگشاد و گره از  زلف يار برافكند كه بابا اينها خبرنگارند . اون عزيز دردونه ها ، يكي يه  دونه ها، گل و گلخونه ها تازه فهميدند كي اند و چه كاره اند و اون دل پيچه ها و خواب نرفتن ها و شب بيداري ها و گاه و بيگاه رو به قبله شدن ها از كجا سر چشمه مي گيره و اون حال خاصشون ريشه در چه بيماري علا‌ج ناپذيري دارد .
    بعضي هاشون شنيده بودند البته نمي دونستند چرا برخي از اين همين جماعت با مدرك هاي رنگانگ مهندسي و فني و پزشكي  و هنري و فضايي  و دريايي و ادبي و اقتصادي و سياسي و مخ ها ي پر از فرمول و راه حل و اختراع و ابداع و انرژي هسته اي و الا‌في چرا اينجور بي قرار و ملتهبند چطور اين همه از شلوغي  پلوغي و مچ گيري و ماجرا جويي و سرك كشي هاي پيدا و پنهاني و فضولباشي گري  ها خوششون مي آيد و دلشون غنج مي رود و غش و ضعف مي كنند. تازه فهميدند خبرنگارند . اهل رسانه اند. نشريه بازند. مطلب نويسند. قلم و كاغذ و خبر و سر دبير و مدير مسئول و قانون مطبوعات و ارشاد و هيئت نظارت و .. يعني چه ؟ چرا بايد با روابط عمومي ها  پسر خاله شد و چرا مديرها با لبخندهاي مليح اصلا‌ از آنها خوششان نمي آيد؟ كم كم اطراف آن خيمه و سراپرده و اردو ملت ديگر هم آمدند و جا گرفتند و ساكن شدند و اين جماعت يك دفعه خودشان را تو شهر ديدند. هر چند مرض عجيب و آزار دهنده شان درمان نداشت و همه دكترهاي عالم جوابشان كرده بودند. اينها هم شروع   كردند به شهري شدن و خو گرفتن و پپسي باز كردن براي بقيه و رفت  وآمد كردن با مدير و رئيس و.... و هواي بعضي ها را بيشتر  داشتن، خنديدن در عين گريستن ، زير آبي رفتن و شناي قورباغه  و ابوعطا نواختن در جريان خلا‌ف آب و هزاران هنر و فن و فوت از خودشان در بكردند .

 بعضي وقت ها  آنها آنقدر  آش شور بود كه پاي محكمه و عدليه و بلديه و نظميه و جريمه و زوريه وسط مي آمد. گاه  آنقدر بي نمك بود كه دستپختشان جان مي داد براي سبزي پاك كردن و خوابيدن روي چمن و گوشه هاي دنج پارك و اعمال ناگفتني ديگر. عده اي يك دفعه بيماريشان خوب شد و نمي دونم به چشمه آب حيات رسيدند يا از اين دار و دواهاي چيني شرقي و يا  معجون عطاري ها خوردند كه ناگاه نهاد ناآرامشان تسكين يافت و سرشان را انداختند و رفتند پي كارشان و دست  ازحركات ناموزون برداشتند . عده اي بلد شدند چه جوري بندبازي كنند و مرد عنكبوتي وار از سينه  صاف آسمان خراش ها و مناطق صعب العبور بالا‌ بخزند و به تاليف قلوب ويژه با مديران و رئيسان و بزرگترهاي شهر برسند و  درهزار تا عكس يادگاري با آنها دست درگردن همديگر بخندند و رموز خودي و اسرار بيخودي را بياموزند و دار و دسته  و گروه و بچه محل و هم سفره ايي راه بندازند و نمد و كلا‌ه و اين قصه ها را از حفظ شدند .
يك گروه استخواندار اين قبيله هم سراپا ماندند و گرچه ديوارشان از همه كوتاه تر بود ولي اينها اهل جذبه و خلسه  و سماع و حلقه هاي رندي بودند فوران عشق تو وجودشون دايم پلك  مي زد .
حال و روز خوشي نداشتند ليلا‌  بودند مجنون بودند. اين جماعت توي باغچه  باورشون نعناع خوشبو آگاه سازي خلق الله ،ريحون  هوش بر دانش افزايي بنده  هاي خدا كاشته بودند و توي كوچه هاي خاكي ذهنشون  رد چرخ پنج گاري دمكراسي را مي ديدند كه توي اين راه سنگلا‌خي پر دست انداز افتان و خيزان جلو مي رود . ولي خوب اينها هم گاهي بد جور كفگيرشان به انتهاي فولا‌دين ديگ  مي خورد .
بر طبق همان ضرب المثل قديمي روبه صفتي شيران مجبور شدند ذره بين نگاهشون ببرن جاهايي كه مورچه ها آواز مي خوانند گربه ها دم مي گيرند  و سوسكها جلسه دارند. مناطق كاملا‌ بي خطر حوالي قطب جنوب. سمت شرقي جنگل هاي هپل آباد . آنجاها هيچكي بدش نمي آمد، كسي رو ترش نمي كرد .

رئيسي ، مسئولي ، مديري، بزرگواري، نازنيني ، شريفي  قانون مطبوعات را به رخ  نمي كشيد پا روي آب باريكه نمي گذاشت  گزارش ويژه و عكس هاي  پر از خنده و آمارهاي حجيم و روابط عمومي  با صرف چايي و بيسكويت از كف و كيف نمي رفت. هديه و جلسه ها و معاشرت  با وزراء و وكلا‌ء توي موقعيت منطقه قرمز  قرار نمي گرفت . هوا باروني نمي شد، برق نمي اومد آنهايي هم  كه خيلي يكدندگي مي كردند و خيال
مي كردند زيادي آينه اند ، ناغافل شكستند و به  تاريخ پيوستند و رفتند بغل دست خاطرات كتابهاي قديمي. جماعت رسانه چي و نشريه باز كم و زياد شدندو يك عده رفتند گروه ديگر آمدند . برخي خيلي رستم بازي درآوردند و هفت خوان و هزار خوان را ضربه فني كردند و تعدادي هم اين لا‌بلا‌ها و توي بازي بزرگان كمي تا قسمتي لهيدند. شهر فرنگي بود و هست . شهر فرنگي از هزار رنگ . آدمهاي كوتاه و بلند . پرتوقع و كم ادعا . زير آب زن و زير آب خور.  دو رو و بوقلمون صفت . دونده و پرنده . نان و نرخ شناس و تئوريهاي ثقيل  فلسفي دان . رفت و آمد ي بود چشم گير و پر غلغله در اين مكاره بازار . هم مماشات بود  هم مواخات.  هم شادي بود و هم غصه . هم چشم و همچشمي بود هم چشم روشني  . هم قند و بستني و عسل بود هم كافور و تلخون و حنظل . خبر بود و كلمه . واژه و نشانه  . جلسه و فلا‌ش و ميزهاي كشدار و كيفهاي در دار . يادگرفتن اينكه بالا‌ي چشم خيلي ها ابرو نيست يا هست. وكيل بازي تو فصل شكايت و دادگاه و هيئت 
منصفه .دانستن اصل مسلم اينكه برخي از برخي
مساوي ترند .
 اسكي روي آب در استخر  بازيهاي سياسي - رايانه  اي ، پرتاب نيزه در بي نهايت متر با مانع و .... جماعت خبرنگار آنقدر حجيم شدند و زياد و زيادي تا بزرگترهاي شهر به اين فكر افتادند براشون جشن تكليف بگيرند و هورا بكشند و يك روز گرم آفتابي كاملا‌ تابستاني و مملو از حرارت و داغي را سند بزنند به اسمشون تا اين يك لا‌ قباهاي آويزون پاپتي هم توي اين آسمون بي ستارگي لا‌اقل يك ستاره ايي هر چند كم سو و پت پت  زن داشته باشند  و اينطوري بود كه يكهو صاحب روز شدند و بنا شد تو اون روز بخصوص ازشون تجليل كنند وآنچنان فيلي هوا بفرستند كه توي يكسال بي فيل نمونند .
 خبرنگار و اصحاب رسانه و دارو دسته  و زن و زنبيل و خورده پاشون هم هر سال از اين يكي نوروز مردادي تا آن يكي، مثل اين مسافرهاي چشم انتظار دم ايستگاه همون  برهوت مي ايستادندو هجوم وحشي آفتاب وگردنكشي باد وتوفان وهمهمه غريب عابران  ورفت وآمد هاوهمه وهمه رابه جان مي خريدند تا اين قطارازراه برسد  وهمه را سواركند وبرساند به سرزمينهاي رويايي آرزوهاي آبي .
 همون بعضي ها كه هيچ جوري با هيچ چيزي تطبيق محيطي وبومي وجغرافيايي وهم رنگي زماني ومكاني ولحظه اي پيدا نكردند وحال وهواي تاخت وتاز وگيرهاي سه پيچ و صخره نوردي روي تكه هاي نيم متري وقايقراني  در صحراي شن از دروازههاي چند تني  دل صاحب مرده شون بيرون نميرفت بازهم حالشون بدترشد وديگر همه اطباء  جديد وقديم وطب سنتي  چيني  و رمل  و اسطرلاب وليزري ازشون قطع اميد كردند وفهميدند اينها خيلي شپش خبرنگا ريشون  بالا‌ست و هيچ جور آفت زدايي نمي شه بنابراين  ولشون كردند تو زمهرير سرد و سرما درمنتها  درجه صفرسانتي گراد  بوران وكولاك    تا هر چه مي خواهند " پا برهنه روي يخ" راه بروند شايد راه رفتن پا به پا ياد بگيرند.
  ولي مگه اين لذت كشنده دست از سرشان بر مي داشت آنجا هم شروع كردند به جويدن يخ در آن  برهوت ديوانگي، همانجا بود كه از طريق ماهواره مجنون را هم ديدند كه همينطور قرنهاست بي شتر و زاد و توشه و آب و خوراك  ليلا‌ ليلا‌ش بلند است و دريغ از يك كاسه پالوده شيرازي.  نور به قبر آن دانشمند كاشفشون ببارد كه تكليف همه دل نگرانها را توي وصيت نامه اش روشن كرد كه بابا وضعيت روحي و رواني اين جماعت با قرص هاي مسكن قوي بنا ست بهتر بشود ولي اگر ولشون كنيد پاك خل و چل و درو ديوونه مي شوند و توي اوج بساز و بفروش و دلا‌ل بازي و پولهاي بادآورده و دولا‌ پهنا كني همه چيز فكر مي كنند بايد كاري كنند كارستان و پاروي دم  دم كلفت ها  بگذارند و هي اينجا و آنجا نيز بازي درآورند و چرت قيلوله بعضي ها را بهم بزنند.
  بابا سرشون را گرم كنيد و جلوشون  ويك بشقاب سالا‌د  فصل يا اندونزي بگذاريد حالش رو ببرند، يا همانجوري كاري به كارشون نداشته باشيد تا توي برهوت ديوانگي خودشون يخ بجوند و صفا كنند.
هر چه هست همه جماعت دوست داشتني و خواستني اند.
كوچك و بزرگ و خندان و اخموشون . كم و بيش همه شون مشغول جويدن يخ هستند .
 ولي خدا وكيلي خوش بحال همون چوپانهاي حوالي رمه هاي بي خبري   آسوده بر دامان تپه زارها  ني لبك  بي خيالي را مي نوازند و مثل اين جماعت نبايست توي اين بزرگراه " خبر زدگي" خودشون رو سرا پا نگهدارند.
عالم بي خبري طرفه بهشتي است ولي حيف و صد حيف كه ما دير خبر دار شديم.
 راستي لا‌مپ اضافه ها را خاموش كنيد.
  در مصرف آب هم صرفه جويي كنيد.
  فرم اطلا‌عات اقتصاد يتون را به موقع پر كنيد و تحويل دهيدو لطفا از در وارد شويد .
 خدا قوتشون بده و زنده باشند تا مرداد ديگري از راه برسه و توي اين دو سه روز همه بيادشونبيفتند و براشون از ژرفاي حنجره فرياد دوست دارم واي والله  سر بدهند.    

سيدرضا هاشمي زاده