دریا نیوز







ظهور كن ، عشق من ! تمامم در انتظار توست

دريانيوز:براي ديدار چشماهايت پرستوي نگاهم را به كوچ انتظار سپردم و در سكوتي لبريز از نياز با باراني از پرواز دل فرياد خواهم نواخت و خواهم خواند:
، 12:28   /   کد خبر: 6924   /   تعداد بازدید: 491


 " دلم دلتنگ نگاهي است كه چشمانم يتيم ديدار اوست " براي شكست فاصله ي انتظار ندائي مي خواهم به وسعت نياز چشمانت و التماس دستاني سرشار آبي نگاهت و پر و بالي براي كوچ از تبار دلتنگي ها به آشنائي آسمان دلت و ملكوتي كه دست به دامان ظهور مي شكند از فاجعه فراق و گيتاري براي تنهايي قلبم كه از لحظه وصال بنوازد. بيا كه بي تو قلم، توان نوشتن ندارد واژه هاي سپيده اشتياق دميدن ندارد سلا‌م ؛ سالهاست كه مي خواهم با تو حرف بزنم . مدتهاست كه مي خواهم ببينمت و درد دل كنم، از سالهاي بي تو، از روزهاي سخت انتظار، از حسرت نگاهم و از سكوت دلي شكسته و تنهاي تو ! سالهاست كه نگاهم را وقف غروب جمعه هايت كرده ام و دستانم را نذر لحظه آمدنت . يادم مي آيد وقتي كه اولين برگ دفتر انتظارت را سرودم ، شيفته تو شدم نمي دانم چه روزي بود اما همين قدر مي دانم كه "زيتونها لباس زرد بر تن كرده بودند " چه لحظه با شكوهي بود لحظه دلباخته شدن ، دل دادن به آسمان و دل بريدن از زمين ، لحظه وداع با خاك دلبستگي ها و پيوستن به ملكوت عشق و پاكي ها، اما سالهاست كه از آن روز مي گذرد و من هنوز در حسرت ديدار توام ، " مرا درياب ! در ناله اي بي تاب لبخند و صدايم كن به آهنگ وصالت.

 " بيا كه نرگس ها زخمي نگاه تواند ديدگان صبح ، زنجير طلوع تواند شبهاي جمعه كه مي شود مادر بزرگم هميشه يك شاخه گل نرگس مي چيند و يك شمع به نيت شما روشن مي كند و تا غروب روز جمعه منتظر مي ماند . اما من فلسفه انتظارش را نمي دانم ، خودش مي گويد: انتظارش فلسفه اي ندارد و تمامش منطق است. آقا اگر به خاطر ما نيايد بخاطر پاكي و نورانيت دل نرگسها خواهد آمد ، آخر سالهاست كه نرگسها خود را وقف انتظارش كرده اند ، بوي آمدنش را مي دهند و مي دانند " كوچه اي بيش تا پايان انتظار نمانده است " تازه مي فهمم كه مادربزرگم حتي يكبار هم از درس انتظار غيبت نكرده ! خوش بحالش چه روح بزرگ و با صفايي دارد! بيا كه اشك شب بهانه حضور تو دارد نسيم ثانيه ها آرزوي ظهور تو دارد هر سال نيمه شعبان كه مي شود مادرم با بي تابي تفالي به حافظ مي زند و يك پاتيل شله زرد به نيت آمدن شما بار گذاشته و سفره انتظارش را به تبسم دعاي عهد تبرك مي كند. با ماهي هاي حوض خانه نجوايي مي كند به خود وعده مي دهد كه امسال مي آيي ... !

بچه هاي محله ، آسمان كوچه را چراغاني كرده ، اقاقي ها را بيدار مي كنند؛ شاپركها را صدا مي زنند ، بساط شادماني را پهن كرده و هر يك ساقي مي بدست مي شود تا به هر كس كه از محله ي نرگسها مي گذرد يك ليوان شربت عشق به نيت " الهم عجل لوليك الفرج" نذري دهند. خلا‌صه اينكه غوغايي در دل مردم محله اقاقي ها بر پاست .حتي عباس آقاي محله مون هم كهچندان شهرتي به دست و دلبازي ندارد، آن روز همه بچه ها را به شوق تولد شما به كيك و كلوچه دعوت مي كند. آقا حيف است اگر نيايي و اشتياق دلهاي بي ريا را بي جواب بگذاري!

حيف است اگر نيايي ! بيا كه غزل بي تو شعري سپيد مي ماند بلوغ واژه ها به انجماد شعر مي ماند دلم مي خواهد دو سه جمله اي هم از سايه روشن هاي روزگار برايتان بنويسم: نمي دانم چرا آدمها تنها شده اند و يكديگر را نمي فهمند ؟! دلها رنگين شده و خانه ها لبريز از خيالا‌ت هرز و سبك لب خيابانها نگاههاي هرز روئيده و كسي به فكر هرس كردنشان نيست در ته كوچه ها به بن بست ترديد مي رسي و شك چون سايه اي هولناك به دنبالت مي دود نمي دانم چرا آسمان بخيل شده و به دلتنگي زمينيان نمي بارد ؟!

زمين سنگدل شده و اجازه سبز شدن به هيچ گل عاشقي را نمي دهد آبي درياها به سبزي مرداب گرائيده و كسي سراغ چشمه را نمي گيرد خورشيد بهانه گير شده و از بذل و بخشش به آدمها خسته ، ماه قصد سفر به سياره اي ديگر دارد! مردم جمعه هاي خود را به خواب شيرين صبح مي فروشند و ندبه هايشان را قضا مي كنند. دردناك است !

كسي در سبد عشق از صداقت نمي چيند آدمها بدنبال هيچهاي دورند و كسي از آيه هاي مهرباني نمي خواند رگهاي هوا پر از قاصدكهايي است كه پيامك هاي دروغ به هم مي فرستند نمي دانم چرا عشق وصله ناجوري شده؟ و دل شكستن تنها هنر مدعيان عشق شده !قرآنها خاك خورده تر از هميشه هنوز در پشت پنجره هاي بدرقه جا مانده اند.نماز از نيتهاي گم و بيگانه به ستوه آمده! حج از غصه فقر ، زمين گير شده بيا كه انتظار هم زانتظار دلگير است تمام جمعه زجمعه هاي دگر دلسير است نمي دانم الا‌ن كه نامه ام را مي خواني كجايي؟!احساسم مي گويد كه پاسخم را خواهي داد و مرا خواهي خواند به وادي غريبانه پابوست . آه ! آقاجان دير نكن، هر كجا هستي زود بيا! شعرهايم از پس وزن و قافيه بر نمي آيد و احساس، قلمم را ياري نمي كند،ورق بي شكيبي مي كند، واژه ها بي قرارند و دفتر شعرم خود را به خواب زده است و تا نيايي اشتياق سرودن هيچ عشقي را ندارم.مهدي جان از بس نيامدي دلم پوسيد ، حسرت نديدنت در روحم رخنه كرده و مثل خوره اي به جان دلم افتاده، اگر نيايي دل مي ميرد و پرنده حسرت در قفس قلبم آشيانه مي زند. كي مي آيي؟ قيمت آمدنت چيست ؟ هر چه كه باشد ( عمر و جوانيم ) مي پردازمش تا طلسم همه بودنم در تمناي جوابت بشكند و سراسر خدا شوم و خدا بي رنگي است و عشق همرنگ خداست و من عشق مي شوم تا تمامم را به پايت بريزيم. دلم مي خواهد باز هم برايت بنويسم اما يادم آمد كه بايد نرگسهاي باغچه مان را آب بدهم. آنها براي آمدن تو در حالي كه به ركوع رفته اند دعا مي كنند ، حتما ركوع نرگسها را ديده اي ؟ ! فقط از نرگسها مي توان فهميد <كي و كجا وعده ديدار ما ؟پيش از نوشتن اين نامه تفالي به حافظ زدم، آمد: 

 مژده اي دل كه مسيحا نفسي مي آيد

كه زانفاس خوشش بوي كسي مي آيد

از غم هجر كن ناله و فرياد

 كه دوش زده ام فالي و فرياد رسي مي آيد...

انتظار كافي نيست،پدرم مي گويد: انتظار را بايد آموخت منتظر بايد بود اما ؛ذهن من ايمان دارد عشق به انتظار بايد داشت آموختن خود خواهد آمد...

زهرا بيگلري