دریا نیوز







مي خواهم به پابوست بيايم

دريانيوز: لحظات انتظار ، كم كم  داشت به پايان مي رسيد . دردي غريب خديجه را در خود فرو برده بود . زنان قريش به جرم پيوندش با يتيم بني هاشم از او كنار گرفته بودند ،
، 22:17   /   کد خبر: 8846   /   تعداد بازدید: 257


 مولود  بانوي آب و آفتاب ؛
خديجه با درد خويش تنها مانده بود، اما شوق ديدار نوزاد آسماني اش تحمل درد را بر او آسان مي كرد . لحظه مبارك مولود فرا رسيده بود و درد به اوج ، خديجه لب مي گزيد . چشم ها را بر هم گذاشته و از درد تنهايي
مي گريست ...و ناگهان عطري بهشتي ، فضاي خانه را پر كرد ، زمزمه هايي لطيف به گوش خديجه رسيد و سر برداشت ؛ خداي من  چه مي ديد ؟خديجه به آرامي لب گشود "شما كيستيد ؟بانويي از ميانشان لب گشود :غمگين مباش خديجه مابه اذن خداوند براي خدمتگزاري تو آمده ايم ."
   من ساره ام ؛ همسر ابراهيم ، او آسيه ،همسر فرعون است اين بانو،مريم مادر ميسح (ع) و آن ديگري كلثوم خواهر موسي (ع) است .ما در بهشت نيز همنشين توخواهيم بود . خديجه از حيرت و شوق ، درد را از ياد برد . راستي نوزاد او كه بود كه بزرگترين زنان عالم به خدمتگزاري او افتخار مي كردند ؟ناگهان نوري ملكوتي، فضاي خانه را پر كرد ، نور از روزنه و دريچه هاي خانه بيرون رفت و چشم اهالي مكه را به خود خيره كرد . نوايي آسماني درفضا طنين انداخت :"گواهي مي دهم خدايي جز خداي يگانه نيست .پدرم آقايپيامبران است . شوهرم سرور اوصيا است و فرزندانم برترين سبطهاي پيامبرانند و مولود آيينه و آفتاب ،قدم بر چشم گيتي نهاد ."فاطمه" بانوي بهشتي كه بهانه خلقت بود و خشنودي خدا در رضايت او و خشم الهي درغضبش ،فاطمه نام گرفت .آمدنش گرامي !
ت سلا‌م بر فاطمه ، بي كران عشق در دامان هستي !
سلام بر "فاطمه "، پرستوي همه هزاره ها ، جاودانه ترين خورشيد عشق ،بي انتهاي درياي رحمت .اي فاصله آسمان و زمين، اي عصاره خوبي ها ،اي كشور عشق ،تورا خوب مي شناسم، تو معناي شعرهاي نابي. براي سرودن از تو به اقليم واژه ها سفر مي كنم تا بر آسمان واژ هايم ترانه دريا را به ضريح واژگان نامت بياويزم
و اجابت نگاهت را در جام نيازم تمنا كنم . تو را هميشه بياد
دارم ! چرا كه با طلوع آتشين خود ،خورشيد به خاموشي نشسته و ماه شرمسار از نگاه تو، شكوه ستاره هايش را به آغوش كشيد و كوچ را نشانه گرفت و آنگاه تو بر انگيخته شدي تا گلبرگ مادري را بر گيسوان ياسها، شقايقها و نرگس ها شانه زني ! تورا بنام مي خوانم !
ت "انا اعطيناك الكوثر ! " يا فاطمه ، اي تبسم خدا بر زمينيان ،
شكوفايي ات مبارك !
خوش آمدي ؛ اي فراتر از ادراك بشر ! تاريخ هنوز هم بياد دارد آن لحظه را ، لحظه اي كه بر بال شاپركها و بازمزمه فرشتگان بر پيشاني آسمان زمين هديه شدي ! يقيناً تاريخ نيز زيباترين لحظه ماندگار خود را درك كرده كه اينگونه بابي تابي تمام قر نهارا پيموده تا دوباره از تو، دل انگيزترين غزل هستي،بسرايد.
 هنوز هم به گوش مي رسي ، كوچه هاي مدينه سرمست از بوي توا‡ند، صداي نيايش شبانه ات فضاي مدينه را عطر آگين ساخته، لحظه  هاي آويز قرنها هنوز هم نام بلند تو را فرياد مي زنند ! سلا‌م بر تو ، تنها يادگار آفتاب نبوت ، كوثر زلا‌ل عشق ،
سپيده دم خانه رسول ، محبوبه خدا و خلا‌صه تمام نيكي ها در زمين ؟"!شكوفايي ات مبارك "
ت اي جاودانه قانون احساس !
بي هيچ تبصره اي "دوستت دارم"
   آنگاه كه احساس دستانم را در گوش پروانه زمزمه كردي تورا به اين نام شناختم :نبض زمان در رگهاي زمين ، باران بي دريغ
كوچه هاي آويز محبت ! آغوشي به وسعت آسمان و ابديت
آفتاب !شاه بيت غزل زندگي و سهم من از خيال خدا ...بگذار روان بگويم" نام زيبايي كه تنديس وجودش افتخار است و بركت "ميم، الف ، دال، ر ؛ " اي جاودانه قانون احساس!" بي هيچ تبصره اي "دوستت دارم ،" مادر "
قطره قطره  درياي مهربانيت را لمس كردم ، آنگاه كه تمامم را
بر دامان لبريز از گلهاي اشتياقت پناه دادي وهستيم را عاشقانه در كنج نگاهت حبس كردي !مي خواهم كودك بمانم! تا دوباره خود را آويز شاخه هاي لبخند لبانت سازم .هنوز در پي نفسهاي كودكي ام مي دوم تا شاعر لحظه لحظه ي حضورت شوم ، تو تلنگري از يك احساس لطيفي كه بر  هياهيوي تنهائيم چنگ
مي زني ، تو عشقي جاودانه اي كه با تو مي توان پي ابديت رفت!
 مي خواهم از آرزوهايت بگويم ، از دغدغه ي روياهايت براي خوشبختي ام ، از جنس دستانت كه نگاه خورشيد را به سخره
مي گيرد ، از قاب طلا‌يي چشمانت كه از التهاب آبي نفسهايم به شمار ه مي افتد ...
نمي دانم چرا وقت سرودن از تو ، تمام واژه هايم به كاسه لبريز احساسم فرو مي ريزد ، آرايش كلمات بر سرم آوار مي شود و شعرم را بي وزن مي كند. آنگاه تنها احساسم مي ماند كه مي تواند از تو بنويسد ! مرا ببخش "مادر " كه تو را در كلا‌مم مي گنجم ، آخر تنها دارايي ام يك قلم بي تاب ،يك برگ كاغذ بي ريا و يك احساس به نازكي گل اما به وسعت نقطه چين تا خداست و همين وسعت است كه اجازه وصف تو را به قلمم مي دهد . نمي دانم شايد سالها پيش بايد از تو مي سرودم !!
مي خواهم عكست را زير باران نقاشي كنم تا بذر لبخندت به شكوفه بنشيند و روياي پاييز از گونه هايت رخت بربندد ، مي خواهم آبي آسمان را به امواج دستانت گره زنم و ساحل  بي تاب و مشتاق نگاهت را به لبخند نگاهم آرام سازم !
"مادر !اي بهشته ي بهشت ،اي  آفتاب سرزمين مهر، اي كوه استوار نجابت ،اي كانون روشناي دلهاي دلتنگ مهرباني ! تو را عاشقانه مي ستايم"برايم بمان ، برايت خواهم مرد" ،آواز حضورت را درقلبم مانا ساز، مي خواهم فرش قدمهايت شوم و به پابوست آيم ، مرا به آستان خود ببر تا با بوسه اي بر پيشاني عشق و مهر مادرانه ات زنگار هاي نامهرباني ام رابزدايم ...مرا ببخش كه در انعكاس عظمت تو اينچنين عاجزانه قلم زدم ! دلم برايت تنگ شده ! مي خواهم به پابوست بيايم !
ت روياي  بهاريم  "روزت مبارك "
از طرف دستهاي دلتنگ ،دلتنگي هايت 

زهرا بيگلري