دریا نیوز







آقاجان ! گامهاي ظهورت را كمي بلندتر بردار !

دریانیوز: درخم كوچه هاي انتظارت هنوز كنج نگاهم به عشق آمدنت نفس نفس مي زند و دستانم آويز چتر انتظار، آسمانت را مي سرايد ، شعرهايم دلهره وزن وقافيه را دارند ،
، 15:07   /   کد خبر: 9225   /   تعداد بازدید: 296


مهدي جان ! از نيامدنت لبريز شديم وقت است كه بيايي 
تمام جمعه هايم جان به لب شده اند ازسكوت ثانيه هاي نيامدنت ، ازفرياد نبودنت! تمام بودنم شرط حيات خويش را آويختن به شاخه طوباي محبت تو مي داند و واژه هايم درشبستان شيدايي تومي كاود تا قلمم در پي مرهمي براي درك فلسفه انتظارش از منطق فاصله ها بنگارد!
  آقاجان ! گامهاي ظهورت را كمي بلندتر بردار كه طاقتمان طاق شده  ، حيف نيست ديده را شوق وصال باشد ولي فروغ ديده نباشد ؟! اي حضور هميشه پيدا از پس ابرهاي غيبت بگو از كدامين وادي عشق طلوع خواهي كرد ؟مي خواهم به پيشوازت بيايم !!
راستي كي مي آيي ؟چقدر طعم نديدنهايت تلخ شده ...وسلا‌م مولا‌ي من  !
   انگار حرفهايم تمامي ندارد ، هر بار كه برايت مي نويسم به گمانم آخرين واژه هاي التماس را بدرقه ي قدمهايت مي كنم اما هر بار كه نمي آيي تمام نگاهم وقف غروب جمعه هايت مي ماند  !
   مولا‌يم با توام ،گوش مي كني ؟چقدر دلم برايت تنگ شده ، اين روزهاي بي تو ، اين روزگار گذراندنهاي بي تو انگار قصد ندارند happy  end شوند باز دكمه repeat ثانيه هاي بي تو تحمل دوريت را سخت تر مي كند . آه  چقدر طعم نديدنهايت تلخ شده ، راستي كي مي آيي ؟ كي مي آيي كه اين مباداها پابه فرار بگذراند ، اين قرنها به يك لحظه شكسته شوند ؟ مولا‌ جان بيا ، بيا تا بگذريم از اين همه نديدن ، بيا و ببار تا از نقطه چين هايت انتظار هم سيراب شود .
نمي دانم قلمم تا كجا مي خواهد واژه هايش را پيشكشت كند اما مي دانم كه عشق به واژه هايت را از زبان كودكيم ،خوب آموخته آخر كلا‌س اول كه بوديم ، مي خوانديم "آن مرد درباران آمد " تازه فهميدم تا آن مرد نيايد ، باران هم نخواهد آمد و حال 1170  سال است كه منتظر آمدن آن مرديم ... چقدر مرد شدن زمان مي برد  !!
آسماني  بر دوش زمين ، تورا اينگونه مي سراييم  !
   پدر بزرگم شاعر است ، شاعر زمينيان آسماني ، تورا نمي دانم از كدام تباري ؟ آخر قالب سرودنش از تو جور ديگري است ، انگار كه حال خود را نفهمد ، خودش كه مي گويد "شبهاي جمعه آسماني تر از باقي شبهاست . "اينها را گفتم تا برايت از شوق چشمانش بنويسم ، شبهاي جمعه كه مي شود عكست را زير باران واژه هايش نقاشي مي كند ، باورت دارد"آسماني سوار بر دوش زمين "او تورا اينگونه مي سرايد ...وقتي به نرگسهاي باغچه اش زل مي زند ، نگاهش گويي به دورترين لبخندها رهسپار شده ، بعد از كلي نجوا با آنان انگار كه خود را ميان هزاران تن بيدار رها كرده باشد بي اختيار واژه هايش غرق در"عجل "و "امن يجيب"مي شود ، نگاهش ابري مي گردد
و عاشقانه بازلا‌ل چشمانش نرگسها را سيراب مي كند . !
   خودش معتقد است كه بوي آمدنت را مي شنود ، اين را از ركوع نرگسها فهميده ! تازه مي فهمم او هم مثل مادربزررگ حتي يكبار هم از درس انتظار غيبت نكرده يادتان كه هست مادربزرگم را مي مي گويم ، اينكه هميشه يك شاخه گل نرگس مي چيد و يك شمع به نيت شما روشن مي كرد ...چه مي گويم ؟ مگر مي شود معبود انتظار بنده هاي منتظر ش را از ياد ببرد؟
مولا‌ جان بيا ! تا قصه ي آمدنت افسانه نشده !
   مي خواهم از نيمه ي شعبان هايمان برايت بگويم ، از نيتهاي خستگي ناپذير كه هر سال وعده آمدنت را به خويش مي دهند و عطر پاتيلهاي شله زردشان تمام كوچه هاي محله ي نرگسها را تسخير مي كند ...
 بگذار از عمه جانم بگويم كه با دلي نه به اندازه سكوتت، به وسعت گامهاي ظهورت بي آنكه تفالي به حافظ بزند چشم براه پاسختان مي نشيند و با گرداندن كاسه هاي آش نذري اش ، تمام نيتهاي "اللهم عجل لوليك الفرج " را توشه راه انتظارش مي كند . آه ! كاش ببيني كه چگونه از نبودنت آويز "ا‡ين المنتظر "ندبه ها مي شود ، تمام "ا‡ين "ها را ضجه مي زند و براي لحظه ي شكفتنت دست به دامان سجده شكر مي شود !
   آقاجان ! تورا قسم به نفسهاي به شماره افتاده از اشتياقت و به دلهاي مانده در راهت بيا ، بيا تا قصه آمدنت افسانه نشده !!
"اسارت انتظار"، من از اين رهايي مي گويم !
    لحظه دلباخته شدنم از نيامدنت نگفتي ، حرف ازآمدنت بود ،گفته بودم ناگفته هايم زياد است ، گفتي كه مي آيي ! پس چرا حسرت آسمان نگاهت هنوز دلها را مي لرزاند؟ پريشاني كابوس نيامدنت سنگين مان كرده ، شاخه هاي لبخند مان شكسته ، اين  هيچ  ،با دل شكسته مان چه كنيم ؟!
كي مي خواهي ديوارهاي فولا‌دي دل تنگي مان را بشكافي ؟لبخند ترك خورده مان را التيام بخشي ؟!  

 چه روزها وشبها كه از لحظه هاي رسيدن بتو طنابي ساختيم ،براي آويختن به درخت انتظارت ! مگر نه اينكه اين درخت مقدمه  ي ميوه ي وصال توست ، من از اين رهايي مي گويم "اسارت انتظار ... "مولا‌يم درياب ! اين مسافران خسته ي پيچكهاي باغ آرزويت را كه چشمانشان بر لب چشمه ي انتظار، تنها بهانه تو دارند ...
 سهم من خيس شدن است ، اين ابديت را از من نگير!
 مهدي جان ، كاش بيايي تا اين سايه روشن هاي روزگار كه ارمغان غفلت هايمان است رنگ ببازد ! غفلتهايي كه پايان قصه ي انتظار را طولا‌ني و طاقت فرسا كرده اند ، سردرگمي زمينيان كه راه رسيدن به خدا را گم كرده اند ، مهجورين ميعاد گاه ظهور كه به اعماق تاريكي پناه برده اند و اين درد است ، درد گذشتن از تفسير عشق گم شده  !!
   آه ! آقاجان ! دنيا چه سراي بي دلا‌ن شده است و آسمان چه بي ناي گريستن ، دير زماني است كه باران نباريده ، اينجا حسرت موج مي زند ، نمي خواهيد بباريد؟!مي خواهم احساس دستانم را با لمس
قطره هاي حضورتان به پروانه ها بگويم ، مي خواهم سهمم را از باران وجودتان بدانم ،سهم من خيس شدن است ! لبريز شدن است ، اين ابديت را از من نگيريد.
...و همچنان به عشقت قلم مي زنم ...
   ديروز كه رفته بودم سري به باغچه ي پدربزرگم بزنم ديدم تمام شكوفه هاي گيلا‌س را ، كه شكفته اند، ياسها را ديدم كه در گوش چكاوك ها زمزمه مي كردند وزلا‌ل آب را ، كه با فرياد " مي آيد " بر گونه هاي زمين آبي مي نواخت ...دانستم خبري در راه است ،تنها زمزمه ي نرگسها بود كه مرا به خود آورد "او مي آيد " خودرا به آنان سپردم تا شايد سنگي به شيشه ي انتظارم زنند ، نفس در سينه ام حبس شد و در حسرت فرياد "مي آيد " ناگهان از خواب بيدار شدم ... آه !  انگار پاي نوشتن هايم دوباره خوابم برده بود ، آخر زميني بودن و از آسمان سرودن كمي زيادي سخت است ... اعتراف مي كنم حسرت ديدار ت ، مرا در انتظار به جا گذاشته است ...اما  من همچنان به عشقت قلم مي زنم ..!
"براي آمدنت ، گر چه زود هم ديرست  !!
    شتاب كن كه بر آري زشب دمار ، بيا !  "

زهرا بیگلری